خندان
گاه نوشت های فرامرز
سال ها قبل بود، نسخه VHS آلبوم Dangerous را با ولع تمام دیدم و از همان روز یکی از طرفداران پر و پا قرص مایکل جکسون شدم. سال بعد پوسترش روی دیوار اتاقم کنار بی شمار پوستر بازیکنان فوتبال جا خوش کرده بود. یکی از همان روزها بود که اقدس خانم همسایه طبقه بالا آمده بود تا دبه ترشی اش را که در انباری حیاط ما گذاشته بود بردارد و چشمش افتاده بود به تصویر تمام قد خواننده محبوب دوران نوجوانی من. سر سفره شام مادرم تعریف کرد که اقدس خانوم چقدر به مادرم سفارش کرده که این عکس را برداریم، چرا که مایکل، خواننده ای است منحرف و فلان و بهمان. سر شام کلی خندیدیم و آن پوستر هم یکی دو سال بعد توی اسباب کشی از بین رفت اما آنچه ماند خاطره ای شد از رقص جادویی مایکل و ترانه هایی همچون Who is it، Black and white و Moon walker که هنوز هم هر چند وقت یکبار به یاد آن روزها می بینم و ته دلم به حرف اقدس خانوم می خندم.
*با عرض معذرت از شاملو
اول: نمی دانم ویژگی بهار است یا ایراد به من برمیگردد، این روزها بد می خوابم و به سختی بیدار می شوم، نمی توانم بر روی موضوع خاصی تمرکز کنم. تحمل دیدن فیلم و خواندن کتاب را هم ندارم. افکار پراکنده دائم هجوم می آورند به ذهنم و حتی در خواب هم رهایم نمی کنند. یاد کله خربزه ای "سوته دلان" علی حاتمی می افتم که آرزو می کرد با چاقو سرش را باز کنند و هر چی آشغال توی مغزش هست بریزند بیرون. کاش می شد.
دوم: قاضی الفت، دادستان قزوین در آخرین اظهار نظرش به خبرنگار روزنامه ولایت گفته بود انگیزه قتل های زنجیره ای زنان نه سیاسی بوده و نه مالی و جنسی و اعتقادی. هر چه فکر کردم انگیزه دیگری به ذهنم نرسید. شاید هم قاتل انگیزه فرهنگی، ورزشی داشته است! خدا عالم است.
سوم: چندی پیش تابناک مصاحبه ای ترتیب داده بود با محسن علی آبادی فرزند رئیس سازمان تربیت بدنی، هر چند او سعی کرده در این مصاحبه در مقام دفاع از خود و خانواده اش برآید ولی خواندن این گفتگو مطمئنا مسائل پشت پرده در ورزش را برایتان تا حد زیادی نمایان خواهد کرد. قضاوت با خودتان.
چهارم: حضور محمود دولت آبادی و انتقاد علنی او به دکتر سروش، حواشی زیادی به دنبال داشت. در جایگاهی نیستم که راجع به سروش در مقام یک متفکر اظهار نظر کنم ولی نمی دانم چرا وقتی این روزها او را در صف طول و دراز حامیان کروبی می بینم یاد "دکتر موهیندر سورش" دانشمند استحاله شده سریال "قهرمانان" می افتم. گفتم که ذهنم این روزها پراکنده تر از آن است که بشود آن را جدی گرفت.
کاتالونیا را هیچ وقت ندیده ام، دانسته هایم از حکومت "فرانکو" هم بر می گردد به "هزارتوی پن" اثر "گیلرمو دل تورو" ولی نمی دانم چرا همیشه ال کلاسیکو برایم نبرد بین خیر و شر بوده، تلاشی برای آزادی، این بار ولی رنگ پرچم آزادی خواهان آبی و اناری است، سانتیاگو برنابئو قلعه دشمن است، آنها در اولین حمله خود دروازه بارسا را فرو می ریزند غافل از اینکه از چند دقیقه بعد تماشاگر صرف اعجاز هارمونی در فوتبال خواهند بود. یک، دو، سه، ... انگار سپید پوشان هم دارند از بازی بارسا لذت می برند، از خشونت و تکل خبری نیست، انگار آدم بدها هم متحول شده اند و دلشان نمی آید روی بازیکنان تکنیکی بارسا خشونت کنند. چهار، پنج... شش، ششمین گل را که می خورند دیگر نایی برایشان نمانده. حالا دیگر آدم بدها دستهایشان را به نشانه تسلیم بالا آورده اند.
*این بار هم ال کلاسیکو ارزش اش را داشت که خواب بیفتم و از سرویس جا بمانم.