تبليغاتX
رویای آبی

رویای آبی

گاه نوشت های فرامرز

تنهايي

با صد هزار مردم، تنهايي

بي صد هزار مردم، تنهايي

+ نوشته شده در  89/04/20ساعت   توسط فرامرز  

تن دادن

من ماهي خسته از آبم

تن مي دهم به تو

تور عروسي غمگين

تن مي دهم

به علامت سوال بزرگي

كه در دهانم گير كرده است.

                                                      گروس عبدالملكيان

 

+ نوشته شده در  88/12/16ساعت   توسط فرامرز   | 

ساکنین جزیره سرگردانی

آقای جی جی آبرامز، دم شما گرم. مدت ها بود دلمان برای هیچ قهرمانی نلرزیده بود. همذات پنداری عاطفی مان هم شده بود برهوت بی صاحب. این سه قسمت فصل آخر "لاست" تان، ما را دوباره یاد سرگردانی مان انداخت، تنهایی مان را زیر گوشمان نجوا کرد. ما توی این جزیره سرگردانیم آقای آبرامز، توی روزمرگی غرقیم. شده ایم یک پا ریچارد آلپرت. نه مثل جک توان رفتن داریم و نه مثل کیت جرات فرار. ایمان جان لاک را هم نداریم که حداقل تا ته اش بمانیم. داریم توی تاریخ گم می شویم، توی هستی حل می شویم. دم شما گرم. این قصه را تا ته اش بروید، شاید گره ما این بار به دست شما باز شود.

+ نوشته شده در  88/12/02ساعت   توسط فرامرز   | 

خوشه های خشم

از صبح کسل کننده امروز پیداست که قرار نیست یک تعطیلی هیجان انگیز باشد. همسایه خوشه دومی مان در حال ساخت لانه کبوتر روی پشت بام است. خوشه سومی های طبقه دومی هم در حال درگیری و جر و بحث تا به او بفهمانند اینجا آپارتمان است. همسایه خوشه اولی مان هم از اول صبح شیلنگ آب گرفته و پرشیای نقره ای رنگش را می شوید. آپارتمان ما چند طبقه است و شاید به دلیل همین تعدد طبقات است که اختلاف طبقاتی در آن موج می زند اما در محل کار قصه دیگری است. همه خوشه سومی ها دور هم جمع هستیم، از آبدارچی گرفته تا سرپرست و مدیر و مدیر عامل همه خوشه سومی هستیم، خبری هم از اختلاف طبقاتی نیست. اتفاقا بچه هایی که سال قبل به دلیل بحران اقتصادی، تعدیل نیرو شدند هم خوشه سومی هستند. مخلص کلام خبری از اختلاف طبقاتی نیست. جمع همه خوشه سومی های مرفه بی درد جمع است.

+ نوشته شده در  88/11/11ساعت   توسط فرامرز   | 

پنج‌شنبه کاغذی

بعد از دو پنج شنبه پیاپی که کارم به بیمارستان کشید خواهرم به شوخی گفت بیا چهارشنبه  شب ببریمت بیمارستان بستری ات کنیم تا اگر مشکلی پیش آمد اسباب درمان فراهم باشد. تمام هفته در اضطراب پنج شنبه گذشت. چهارشنبه صبح همکارم در شرکت مقاله ای علمی داد تا بخوانم و از حال و هوای پنج شنبه بیرون بیایم. متن مقاله حکایت از آن داشت که دانشمندان روش جدیدی برای دفن اجساد را یافته اند بدین ترتیب که ابتدا جسد را تا منهای هجده درجه سلسیوس سرد می کنند و سپس آن را در ازت مایع فرو می برند. پس از اینکه آن را از مایع بیرون آوردند با تکانی پودر می شود و با استفاده از آهن‌ربا اجسام فلزی داخل بدن مثل پلاتین و امثال آن را جدا می کنند و در آخر پودر خالص را زیر خاک دفن می کنند. باقی مقاله هم توصیفی بود مبسوط اندر فواید این روش که به گفته آن ها چرخه بازیابی جسد به طبیعت را تا شش ماه انجام می دهد. تا عصر زوایای این روش را تحلیل می کردم و تنها نگرانیم اینکه چه بر سر پروتز دندانم که نه در ازت تجزیه می شود و نه جذب آهن ربا می گردد، خواهد آمد. شب همان روز موقع خواب همه ی موارد ایمنی را رعایت کردم. غذای کمی خوردم و لباس گرم پوشیدم. کلیه اشیای خطرناک را هم از تختخوابم دور کردم. در خواب آهن ربای بزرگی دیدم که به سمتم می آمد در حال فرار از آهن ربا به بیمارستانی رسیدم. تا بفهمم چه شده، داخل بیمارستان بودم، مایعی بی رنگ  کف بیمارستان را پوشانده بود. بیدار که شدم دست و پاهایم را تکان دادم. سالم بودند. دستم را روی سرم کشیدم، آن هم سر جایش بود. یکهو یاد کافکا افتادم و دویدم جلوی آینه، نمی دانستم سوسک ها هم به ازت مایع، واکنش نشان خواهند داد یا نه؟ 

+ نوشته شده در  88/10/29ساعت   توسط فرامرز   |