تبليغاتX
رویای آبی

رویای آبی

گاه نوشت های فرامرز

اندروای

از بهار تقویم می ماند
از من
استخوان هایی که تو را دوست داشتند.*

 

*الیاس علوی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز  

رفیق بی‌کلک

از مادر که بخواهی بنویسی کلمات هم در مقابل سنگینی نامش کم می‌آورند، نمی شود محبت‌اش را توی شعر و داستان و قطعات ادبی محدود کرد. باور روز تولدش نه برای من و شما که برای قناد سر کوچه هم سخت است شاید برای همین است که کمتر شده برای مادر ها تولد بگیرند به قول یکی از دوستان حتی عکس مادرها هم روی دیوارهایمان جایی ندارد، دلیل‌اش غیرت است یا چیز دیگر، بماند. شاید برایتان خنده دار باشد ولی من یکی از این «سلطان غم مادر» و «رفیق بی کلک مادر» هایی که روی بازوی جوان های قدیم خالکوبی شده را به صد تا از این قطعات ادبی ترجیح می دهم، با تک تک سوزن هایی که روی بدنشان کوبیده شده مخلص کلام را خیلی بهتر از شعرا و نویسندگان گفته اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز   | 

اعترافات یک ذهن خطرناک

هنوز هم وقتی یادش می‌افتم حالم دگرگون می شود، فکرش را بکن صابون رنده‌شده را با "پنیر کوزه‌ای" اشتباه بگیری و زمانی بفهمی که کار از کار گذشته باشد. درست است که تا دو روز معده‌ات آشوب می‌شود ولی وقتی به "ناب" بودن تجربه فکر می کنی قند توی دلت آب می‌شود، عین همان قند‌هایی که وقتی می‌اندازی توی بطری نوشابه، آب می‌شود و گاز را با فشار از پایین‌ترین سطح مایع تا دهانه بطری به بیرون می‌فرستد؛ "نوشابه" از گازهای زاید خالی می‌شود و ذهن تو از فکرهای آزار دهنده. حالا اگر هم نوشابه عصبانیت‌اش را خالی کرد روی لباست، خیالی نیست؛ بعدش آرام می‌شود. به‌قول شازده‌کوچولو "اهلی". این‌هم برای خودش تجربه‌ای است نو، حتی نو تر از اینکه با این سن و سال و کت و شلوار، زنگ خانه مردم را بزنی و... نه! اشتباه نکن! اگر فرار کنی که می شود مثل دوران کودکی، آن وقت که دیگر "ناب" نخواهد بود. مزه‌اش به این است که با‌وقار به راه‌ات ادامه‌دهی، صاحبخانه هم وقتی سن و سال و وجنات‌ات را ببیند در بهت یک سوء‌تفاهم بزرگ از اندیشه نامربوطی که از ذهن‌اش گذشته خجالت خواهد‌کشید.

وقتی می گویم "تجربه نو" منظورم این نیست که سوییچ ماشین بابا را برداری و با ابو‌قراضه‌تان بزنی به چاک جاده، این کارها دیگر قدیمی شده، تجربه باید بکر و بدیع باشد مثلا پس از یک جلسه کاری وقتی ناهار را با تعدادی از کارشناسان و مشاورین شرکت صرف می کنی "آب‌خورشت" را خالی کنی روی برنج. عجب "شفته پلویی" می‌شود، دیگر مادر هم سر سفره نیست که با نگاه‌هایش احساس عذاب‌وجدان کنی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز   | 

سیالان

کتاب سیالان

مراسم رونمایی کتاب "سیالان" نوشته "علی رشوند" با حضور حسن لطفی، علی قانع، اسماعیل آزادی، کوروش مظفری و عده ای از علاقه‌مندان ادبیات در حوزه هنری قزوین برگزار شد. "هرانک" سومین اثر علی رشوند در مقام نویسنده، نگاهی است نوستالژیک به الموت و ویژگی‌های منحصر‌به‌فرد آن.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز  

بر باور دردهای آشنا

درد است كه آدمی را راهبر است در هر كاری كه هست. تا او را درد آن كار و هوس و عشق آن كار در درون نخيزد او قصد آن كار نكند و آن كار بي درد او را ميسر نشود...  (فيه ما فيه – مولانا)

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز  

همدستی

بالاخره هردوشان خوابیدند، یکی روی شانه راست و دیگری روی شانه چپ. خدا را شکر به وبلاگ‌نویسی علاقه ندارند. سمت چپی عاشق "نقد" است، موقع نوشتن چشم از کاغذ برنمی‌دارد، اگر متن را برای بازخوانی به آن‌یکی ندهم فاتحه صاحب‌ اثر را باید خواند. سمت‌راستی تازگی‌ها حساس‌تر شده، آن‌قدر که بعضی وقت‌ها شانه‌ی راستم تیر‌می کشد، مثل دیروز که آقای "ر" آمد توی اتاق و شروع‌کرد به حرف‌زدن از آقای "م"، سمت‌راستی دهانم را محکم نگه‌داشته‌بود و سمت‌چپی سیخ ‌می‌زد توی اعصابم. دهانم که باز شد موذیانه خندید. سمت راستی افتاد روی زمین؛ وقتی برگشت شانه‌ام دوباره تیر کشید. بعضی‌ها می‌گویند فقط "سمت‌راستی" ولی به نظر من هردوشان سر و ته یک کرباس‌اند وقت‌اش که بشود با همند مثل آن روزی که آمده بودند راجع به همسایه بغلی تحقیق کنند؛ سمت‌راستی رفت روی آن یکی شانه، کنار سمت‌چپی نشست و مشورتی کرد آخرش هم گفت: «بگو نمی دانم و خلاص». آن‌وقت خودشان را تافته جدابافته می‌دانند، اگر این جور باشد که هر کس می تواند قلم بردارد و کارها را بنویسد، بعد هم اسم خودش رابگذارد "فرشته". نگاه نکنید که اکثر اوقات می زنند توی سر و کله یکدیگر، همه اش دعوای زرگری است، وقت اش که بشود با هم همدست می شوند آن‌وقت است که فاتحه مرا باید خواند.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز   | 

چرخهای این پیکان هرگز نمی ایستد

پیکان قزوین با شکست برق شیراز به تنهایی در صدر جدول لیگ برتر ایستاد. 

هواداران قزوینی پیکان

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز   | 

سرزمین نفرین شده

اول: ماموری از CIA به نام راجر فریس(دی کاپریو) در پی یافتن رهبر تروریست ها به پایتخت اردن می‌رود و چند بمب‌گذاری ساختگی ترتیب می‌دهد، در آنجا به پرستار دو‌رگه عرب- ایرانی که عایشه(گلشیفته فراهانی) نام دارد دل‌می‌بندد. عایشه ربوده می‌شود و راجر برای نجات او یک‌تنه به قلب القاعده می‌زند، هنگام شکنجه، توسط نیروهای اطلاعاتی اردن نجات می‌یابد و پس از آزادی درمی‌یابد که عایشه ربوده نشده بلکه این قسمتی از از نقشه رئیس اش، اد هافمن(راسل کرو)، و هانی(مارک استرانگ)، رئیس سازمان اطلاعات اردن، بوده تا به وسیله او سریع تر به رهبر القاعده دست‌یابند.

یک صحنه مانده به پایان وقتی راجر پیشنهاد هافمن را رد می کند و به او می گوید از خاورمیانه خوش‌اش آمده و می‌خواهد بماند، هافمن پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «هیچ کس خاورمیانه رو دوست نداره رفیق»، در صحنه پایانی هم راجر، خسته از دنیای دروغین و سیاست‌زده به معشوقه اردنی‌اش پناه‌می‌برد.

پایان جذاب و رمانتیکی است برای یک اکشن سیاسی اما همه اینها فیلم است و در عالم واقعیت "راجر فریس" هم جزو میلیون ها انسانی است که از خاورمیانه خوششان نمی آید ولی مگر مردم خاورمیانه چه کرده‌اند که سال‌هاست قربانی ترور، خشونت و اختناق منطقه اند. این "نفت" کی قرار است تمام شود تا قدرت‌های جهان دست از سر این تکه از دنیا بردارند. گناه کودکی که در میان صد و چند کشور دنیا وسط یکی از کشورهای خاورمیانه به دنیا می‌آید چیست؟ هافمن راست می‌گوید، انگار توی این دنیا هیچ کس خاورمیانه را دوست ندارد.Body of lies هم با آن همه نام بزرگ که یکجا گرد آورده نای این را ندارد که مرهمی باشد بر دردهای خاورمیانه اما جمله آخر هافمن بغض می‌شود توی گلوی مردمی که ناخواسته در این سرزمین نفرین شده به دنیا آمده اند.

دوم: ما ایرانی ها همیشه از جار و جنجال استقبال می کنیم، این قضیه وقتی ثابت شد که با کمپین های بزرگ و کوچک، اثری نه چندان مهم را که تصویری بود کاریکاتور‌‌گونه از خشایار شاه، به یکی از پرفروش های هالیوود تبدیل کردیم. این بار موضوع به همان شکل است، حضور سیزده دقیقه ای گلشیفته فراهانی در کنار دی‌کاپریو آن قدر جنجال به پا کرد تا Body of lies همزمان با اکران آمریکا، سود سرشاری را نصیب دستفروش های مستقر در پیاده‌روهای تهران کند. حضور گلشیفته در مراسم تشریفات اکران فیلم هم بهانه ای شد تا آن ها که سنگ مذهب به سینه می‌زنند فراهانی را متهم به فروختن عقبی به دنیا کنند و منور الفکرها برای عقب نماندن از قافله، در باب "تاثیر روسری در زیبایی بازیگران ایرانی" اتاق فکر ترتیب دهند. قضاوت در مورد آدم ها بر عهده خداست، زیبایی هم معیار دارد و تابعی است از اقلیم و سلیقه اما آنچه بر جای ماند ویرانه ای است از تبلیغات و جار و جنجال که بعید است به بازیگر بی نوا مجال حضور مجدد در فیلم های وطنی رابدهد.

آخر: در مورد خاورمیانه، مستقیم یا غیر مستقیم فیلم های زیادی ساخته شده، ازCharlie Wilson's War  گرفته تا Lions for Lambs  و این اواخر هم Body of lies اما آن چه مهم می نماید قضاوت عادلانه است که کمتر جایی در این آثار دارد. شاید Syriana ساخته Stephen Gaghan  و Rendition از معدود آثاری باشند که با ترازوی عدالت به بررسی بی‌طرفانه مناسبات خاورمیانه نشسته‌اند، مناسباتی که این‌روزها بازنده اصلی آن نه تروریست‌های القاعده هستند و نه سیاستمداران آمریکایی.

 

پی نوشت: نقد بهمن عبدالهی بر فیلم را اینجا بخوانید.

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز   | 

معبد تنهایی

پسرک هفت سال که داشت از خروجی سینما ملت می ترسید. دالان تنگ آن نفس‌‌اش را بند می‌آورد، قدم‌هاش را تند می‌کرد که سقف روی سرش خراب نشود. چهارده سا‌ل‌اش که شد عاشق آدم‌های روی پرده می‌شد با غمهاشان می‌گریست و با خنده‌‌‌‌ شان...

هجده را هنوز تمام نکرده بود، روی صندلی‌های درب و داغان پی فرم می‌گشت و محتوا، تکنیک و ریتم و مولف و معناگرا می‌دویدند توی حرف آدم‌های قصه. دیگر نه دل و دماغ خنده داشت و نه حوصله‌ی گریه. دنبال قضاوت بود، اسم‌اش را هم گذاشته بود "نقد"، دل‌اش خوش بود به نامی که می‌خورد پای آن.

خیلی سال گذشته. این روزها وقتی دلش می‌گیرد می‌رود سراغ معبد تاریک تنهایی‌ها.  می‌نشیند روی صندلی و منتظر خاموش شدن چراغ‌ها می‌ماند. چراغ‌ها که خاموش شدند نور از آپارات پشت سرش می‌ریزد روی پرده و از روی آن می‌پاشد توی صورت‌اش. آدم‌های پرده می‌سرند توی سرش. می‌خندند، می‌گریند، می‌برند، می بازند، عاشق می شوند ... پسرک پا‌به‌پایشان می‌خندد و می‌گرید و عاشق‌می‌شود. تمام که شد ... خروجی سینما ملت هنوز ترسناک است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط فرامرز   |