اول: نمی دانم ویژگی بهار است یا ایراد به من برمیگردد، این روزها بد می خوابم و به سختی بیدار می شوم، نمی توانم بر روی موضوع خاصی تمرکز کنم. تحمل دیدن فیلم و خواندن کتاب را هم ندارم. افکار پراکنده دائم هجوم می آورند به ذهنم و حتی در خواب هم رهایم نمی کنند. یاد کله خربزه ای "سوته دلان" علی حاتمی می افتم که آرزو می کرد با چاقو سرش را باز کنند و هر چی آشغال توی مغزش هست بریزند بیرون. کاش می شد.
دوم: قاضی الفت، دادستان قزوین در آخرین اظهار نظرش به خبرنگار روزنامه ولایت گفته بود انگیزه قتل های زنجیره ای زنان نه سیاسی بوده و نه مالی و جنسی و اعتقادی. هر چه فکر کردم انگیزه دیگری به ذهنم نرسید. شاید هم قاتل انگیزه فرهنگی، ورزشی داشته است! خدا عالم است.
سوم: چندی پیش تابناک مصاحبه ای ترتیب داده بود با محسن علی آبادی فرزند رئیس سازمان تربیت بدنی، هر چند او سعی کرده در این مصاحبه در مقام دفاع از خود و خانواده اش برآید ولی خواندن این گفتگو مطمئنا مسائل پشت پرده در ورزش را برایتان تا حد زیادی نمایان خواهد کرد. قضاوت با خودتان.
چهارم: حضور محمود دولت آبادی و انتقاد علنی او به دکتر سروش، حواشی زیادی به دنبال داشت. در جایگاهی نیستم که راجع به سروش در مقام یک متفکر اظهار نظر کنم ولی نمی دانم چرا وقتی این روزها او را در صف طول و دراز حامیان کروبی می بینم یاد "دکتر موهیندر سورش" دانشمند استحاله شده سریال "قهرمانان" می افتم. گفتم که ذهنم این روزها پراکنده تر از آن است که بشود آن را جدی گرفت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فرامرز
|
کاتالونیا را هیچ وقت ندیده ام، دانسته هایم از حکومت "فرانکو" هم بر می گردد به "هزارتوی پن" اثر "گیلرمو دل تورو" ولی نمی دانم چرا همیشه ال کلاسیکو برایم نبرد بین خیر و شر بوده، تلاشی برای آزادی، این بار ولی رنگ پرچم آزادی خواهان آبی و اناری است، سانتیاگو برنابئو قلعه دشمن است، آنها در اولین حمله خود دروازه بارسا را فرو می ریزند غافل از اینکه از چند دقیقه بعد تماشاگر صرف اعجاز هارمونی در فوتبال خواهند بود. یک، دو، سه، ... انگار سپید پوشان هم دارند از بازی بارسا لذت می برند، از خشونت و تکل خبری نیست، انگار آدم بدها هم متحول شده اند و دلشان نمی آید روی بازیکنان تکنیکی بارسا خشونت کنند. چهار، پنج... شش، ششمین گل را که می خورند دیگر نایی برایشان نمانده. حالا دیگر آدم بدها دستهایشان را به نشانه تسلیم بالا آورده اند.
*این بار هم ال کلاسیکو ارزش اش را داشت که خواب بیفتم و از سرویس جا بمانم.
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فرامرز
|
اول: پست قبل را به دلیل عکس بزرگ آن و احتمال بالا نیامدن وبلاگ حذف کردم ولی این موضوع چیزی از ارزش های قهرمانی استقلال کم نخواهد کرد.
دوم: سرانجام قتل های زنجیره ای بانوان پیر و میانسال در قزوین تایید شد. آدم یاد فیلم های این ژانر همچون "هانیبال"، "هفت"، "زودیاک" و ... می افتد. خدا عاقبت همه را به خیر کند.
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فرامرز
+ نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فرامرز
کی گفته خواب دم صبح تعبیر ندارد؟ نزدیک صبح همان شبی که عمو جان فوت کرد خواب دیدم دارم به پدرم می گویم: "دیگه پشت نداریم بابا" همان توی خواب زدم زیر گریه و افتادم توی بغلش. ساعت 9 صبح که تلفن زنگ خورد مو بر تنم راست شد، یک ساعت بعد دستهایم را انداخته بودم گردن بابا و در کنارش ریز ریز گریه می کردم. "پشت" ولی داشتم هنوز، او کنارم بود، مثل همه این سالها که بینمان هر چه گذشت بیشتر رفاقت بود تا رابطه پدر و پسری. شش سالم که بود آخر هر هفته می بردم تماشای فوتبال و بعدش هم سینما و ساندویچی خیابان طالقانی، همه هفته را روزشماری می کردم برای این یک روز و او حتی یک بار نشد که بهانه خستگی بیاورد یا چیز دیگر. اول راهنمایی بودم، معلم قرآن بی دلیل خواباند توی گوشم، فردای آن روز یکراست رفته بود دفتر مدرسه و نمی دانم چه گفته بود و چه شنیده بود که تا یک هفته هر روز می بردندم دفتر و از ناظم گرفته تا مدیر و دفتر دار ازم عذرخواهی می کردند. توی همه این سال های رفاقت یک بار هم نشد رویم دست بلند کند، اشتباهی هم اگر ازم سر می زد کاری می کرد تا آن قدر شرمنده شوم که از صد بار زدن بدتر باشد. وقتی 14 ساله بودم سیگار را ترک کرد، نه به مضرات سیگار معتقد بود و نه دلش برای ریه هایش سوخته بود، تمام منطق اش این بود که مبادا فردای روزگار سیگار کشیدن اش برایم الگو شود. سرباز که بودم به دکه دار سر کوچه سپرده بود که ماهنامه های سینمایی را برایم کنار بگذارد، وقتی که برگشتم آرشیوم کامل و بی نقص بود حتی بهتر از زمانی که خودم بودم. چند سالی است که روز تولدش تمام خاطرات این سال ها را مرور می کنم، همه شب هایی که با هم فوتبال می دیدیم و همه روزهایی که فیلم های قدیمی را با هم دوره می کردیم و همه این سال هایی که دلش را جوان نگهداشته و خودش را "به روز" تا مبادا این چند دهه اختلاف سنی و موهای یک دست سپیدش میان مان فاصله بیندازد و توی رفاقت با پسرش کم بیاورد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فرامرز
|
۱. همیشه همینطور است، اول کار با انرژی و پر از دغدغه شروع میشود اما چند پست که مینویسی و شور واگویه حرفهای نگفته فرو مینشیند، میافتی به سالگردنویسی و دنبال یادوارهها گشتن، "کم" هم که می آوری توی دفتر خاطراتات میگردی دنبال مطالب آرشیوی، آخر کار هم دست به دامان تکجمله های خودت و "قصار نوشته"های بزرگان میشوی. بار آخر که هم که وبلاگ داشتم همین شد. بار آخر گفتم بار آخری است که توی وب مینویسم ولی وقتی رسانه کاغذی نداری ناچاری به فرونشاندن اشتیاق نوشتن، حالا میخواهد وبلاگ باشد یا هر چیز دیگر.
۲. این فیس بوک هم داستانی شده این روزها، پشت دستم را داغ گذاشته بودم که وارد این "کامیونیتیبازیها" نشوم ولی به قول یکی از دوستان، بچه ها آن قدر فشار آوردند تا تن در دادم. اعتیادآور هم هست انصافا، تا چشم باز میکنی میبینی ۲۰، ۳۰ تا دوست قدیم و جدید دورهات کردهاند و توی هَوار تا از کوییزهایش شرکت کردهای فقط نمیدانم چرا هر چه این نوع سایتها که قرار است آدمها را پیوند دهند بیشتر می شود آدمها از هم دورتر میشوند و ارتباط در این نوع فضاها را به بیرونرفتن و دور هم نشستن ترجیح میدهند. عصر پیشرفت است دیگر، درک این چیزها برایم روز به روز سخت تر میشود. انگار باید باور کنم که پیر شده ام.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط فرامرز
|