حدیث زنده بر دار رفتن آن سوار
آقای خاتمی نمیدانم چرا هرچه این یکی دو روز سعی می کنم از کنار "نیامدنات" بگذرم نمیشود، چند وقت پیش که گفتی می آیی خوش بینی تاریخیام بعد از مدتها آمد سراغم، آن قدر که فکر کردم همه چیز تمام شد. اما نه، انگار روی این زمین سوخته دلخوشکنک ها زود گذرند. دیشب دیدم که رسانه ملی بعد از سال ها دوباره یاد تو افتاده و کینه 8 ساله اش از تو را عقده گشایی میکند. بگذار بگوید، ما که می دانیم ناراحتیاش از کجاست. تو هم نیا حالا دلیلاش اخلاقیات باشد یا فشار از بالا و یا حتی چانه زنی از پایین. شنیدهام میترسند اسطوره شوی، دلشان بخواهد یا نخواهد اسطوره من و خیلی از هم نسل های من شده ای، حالا هی بگو دنبال ناجی و اسطوره نباشید، خودت که بهتر می دانی ما ایرانی هستیم و اسطوره پرست، پس از زیرش در نرو، لازم نیست رستم باشی یا کاوه وار درفش در دست گیری، همین که از صلح گفتی و مدنیت تاریخیمان را بیخ گوشمان زمزمه کردی ما را بس.
آقای موسوی من نسل سومی هستم، معنی اش را که می دانی؟ تنها یادم از جنگ نیمهشبهای بمباران هوایی است که با خوردن سرم به نرده های زیر زمین خانه مان از خواب می پریدم. پدرم می گوید آن روزها مملکت را خوب اداره می کردی اما تنها چیزی که من به یاد دارم صفهای طویل و کوپن های رنگ به رنگ است. فکر نکنی یکطرفه قضاوت می کنم و از روی تعصب، قضاوت من درباره تو برمیگردد به آن 83 لعنتی که همه ما را تنها گذاشتی، التماست می کردیم و به جای لبیک گفتن، گالری نقاشی و خطاطی برپا می کردی. ایرادی ندارد، بعضی ها با "نیامدن" وظیفه تاریخی شان را ادا می کنند مثل 83 که ما به عشق تو پریدیم و تو جا خالی دادی تا محمود بر بال آرزو سوار شود. اگر توی برگه سفید نامت را نوشتم به خودت غره مشو که "نه" به "محمود" آن قدر پررنگ هست که اگر تو هم نمیآمدی نام دیگری جایت را میگرفت.
پی نوشت: روایت عادل و صادق از کناره گیری خاتمی را هم بخوانید.
«رویای آبی» مجالی است برای گفته ها و نگفته ها، بیان هر آنچه دل تنگ خواهد خواست.جایی که آبی آسمان با آبی دریا تلاقی کند، فانوسک خیال در دست تا انتها خواهم رفت،تا انتهای آبی رویایی،تا انتهای رویای آبی...