پنج راه موثر برای "خانه خراب کردن"

در کشور ما خراب کردن خانه یک شهروند یا به اصطلاح عوام "خانه خراب کردن" او فقط این نیست که کلنگ برداری و بروی بر بام خانه اش و مشغول شوی، راه های سهل الوصول و البته نرم و بدون خشونت زیاد است:

  1. مطلبی از یک رسانه مجازی را باعلم به اینکه ابهام دارد، بدون اجازه از نویسنده در در رسانه مکتوب ات چاپ کنی.
  2. برای مطلبی از یک رسانه مجازی که می دانی ابهام دارد جوابیه بنویسی و در رسانه مکتوب ات چاپ کنی. (کارشناسان معتقدند اگر طرف مقابل دسترسی به رسانه ای مکتوب جهت تنویر افکار عمومی نداشته باشد این روش تاثیر بیشتری خواهد داشت)
  3. انگ وابستگی به اغیار بر نویسنده آن رسانه مجازی ببندی.
  4. در رسانه مجازی ات علیه مطلبی از یک رسانه مجازی بنویسی و با بافتن آسمان و ریسمان فریاد وا اسفا بر گذار از ارزش ها بزنی.
  5.  در رسانه مجازی ات سعی کنی آن قدر از نویسنده "رسانه مجازی پر ابهام" تعریف کنی که دوستان آن نویسنده هم بر حسن نیت او مشکوک شوند.

 

Easiest

Living is easy when eyes closed

اینجا چراغی روشن است

اول: مدت هاست حسی که بعد از پایان دیدن فیلمهای خیلی خوب دچارش می شوم سراغم نیامده، اسمش را گذاشته ام "لبریز شدن". مدت هاست که پس از تیتراژ پایانی لبریز نشده ام مسکن هایی نظیر این و این هم افاقه نکرده حتی یک بار این اثر درجه 3 را هم دیدم شاید استراحتی به ذهنم بدهم، نشد که نشد. درباره سینمای ایران هم حرف نزنیم بهتر است، سینمای جهان از فقدان شاهکار رنج می‌برد، سینمای نصفه و نیمه وطنی که جای خود دارد.

آخر: "لبریز شدن" که نمی شود گفت ولی چندی پیش Bangkok Dangerous  را دیدم که دو صحنه اش از ذهنم بیرون نمی‌رود، جو (نیکلاس کیج) تروریستی تنها و واخورده است که برای انجام چند ترور به بانکوک می‌رود و در آنجا با دختری کر و لال آشنا می‌شود. در یکی از صحنه های فیلم در حالی که به نظر می رسد "جو" در حال تجربه حسی جدید در زندگی اش است توسط دو جیب‌بر با اسلحه تهدید می‌شود، او که همیشه آمادگی چنین تهدیدهایی را دارد ظرف چند ثانیه هر دو را خلع سلاح کرده و با خشونت آنها را می کشد. خون روی شانه دختر کر و لال که جلوتر از "جو" قدم می‌زند می‌ریزد. وقتی برمی‌گردد وحشت زده به جو و دو جنازه نگاه می کند، جو هم کیف پولش را به دختر نشان می دهد و با اشاره به دختر می فهماند که می خواستند کیفش را بزنند. دختر، می دود و از جو فرار می کند. نگاه معصومانه نیکلاس کیج و تلاش بی ثمر او برای اثبات بی گناهی اش، در این چند ثانیه‌ی محدود از لحظاتی بود که ذره ای از آن حس قوی را در جانم نشاند. در آخرین صحنه فیلم هم در نمایی شاعرانه نیکلاس کیج اسلحه را روی شقیقه خودش می گذارد و سر شخصیت منفی داستان را به سر خودش می‌چسباند تا با مرگی خود خواسته زمین را از شر خودش و سردسته گنگسترها پاک کند.

آسیاب بادی ذهن من

یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌فهمی همه‌اش به پوچی گذشت و وهم. بر حلاج قبطه می‌خوری، بر عین‌القضات، حسنک وزیر و همه آن‌هایی که دست‌های تاریخ  آلوده است به خونشان. بر عطار چه گذشت که به طرفه العینی توش دنیا وانهاد و قدم در وادی‌ای نهاد که در آن "عشق باریده و زمین تر شده". بر کدامین پله گیتی نشسته‌ای؟ بر کدامین ستون باور تکیه زده ای که دل کندن از این عروس هزار داماد این چنین صعب می نماید؟  تقلا مکن، دیگر نای این هم نداری که همچون "ایکاروس" روی صندلی چوبی بنشینی و از توازن جهان حیرت کنی.

من مرگ را او خطاب می‌کنم

جهان‌ تعطيل‌ شد

و دادگاه‌

بي‌نتيجه‌ ماند

كسی نتوانست‌

شهادت‌ بدهد

او در همه‌ي‌ قتل‌ها

دست‌ داشته‌ است.*

 

*سید ضیاءالدین شفیعی

نوای غزه

 

نوار غزه را می‌گذارم توی ضبط صوت قدیمی بابا

نوایش غمگین است

 

هستی‌گونگی

روزی که مُردم، مرا در تابوتی از جلد صدف بگذارید و در اعماق رهایم کنید. هنرمندی کنار چنگ می‌نشیند، آهنگی می نوازد، ترانه‌ای می‌خواند. قصه‌ای به آسمان می‌گوید. مردم به او می‌گویند که آهنگ قصه‌ی تو آن گونه که هستی ما هست، نیست. مرد خاموش می‌شود. تنها می‌گرید و به خواب می‌رود. زیرا فقط اوست که می داند در چنگ زمان، هستی آن گونه که هست، نیست.*

*فرازی از یکی از رمانهای "اسماعیل فصیح"

روزگار سپری شده‌ی مردمان سالخورده

خودم هم فهمیده‌ام که دیگر به خوبی قدیم‌تر‌ها نیستم، بازی‌ها را هم که می‌برم دلیل‌اش این است که نسل جدید حوصله تاکتیک و پاسکاری ندارد، توپ را بر‌می‌دارد و نزدیک‌ترین راه را به دروازه انتخاب می‌کند وگرنه من خیلی وقت‌ها وسط بازی فکرم پرواز می‌کند و تا به زمین برگردد یکی دو گلی عقب افتاده‌ام. بدون تمرین هم بازی می‌کنم، دیگر نه ذهنم کشش دارد و نه رم کامپیوترم، گاهی  هم که فیل "کودک‌درون‌ام" یاد هندوستان می‌کند به اصرار مدام پسرخاله‌ها جواب می‌دهم و چند دستی بازی می‌کنم. یادش بخیر، اولین فوتبالی که بازی کردم فوتبال آتاری بود، هر تیم تشکیل شده بود از سه نقطه که به شکل مثلث آرایش یافته بودند، هنوز اولین گلی را که زدم یادم هست، چه ذوقی داشتم که قلق‌اش را یاد گرفته بودم. بعدتر ها میکرو و سگا و پلی استیشن1و2 آمد، EA Sport هم فوتبال فیفا را برای رایانه ارائه کرد. همه این ها را تک به تک بازی کرده ام برای همین هم هست که وقتی به کوچکترها می‌بازم احترام به پیشکسوت را حفظ می‌کنند و به روی خودشان نمی‌آورند، وگرنه خودم هم فهمیده‌ام که دیگر به خوبی قدیم‌تر‌ها نیستم.

سه تیکه حرف

۱. به من حق بدهید وقتی در معدود وبگردی‌های بی هدفم به اینجا بر بخورم یاد این پست و این فیلم بیفتم. حتی اگر مرا به سانتی‌مانتالیسم هم متهم کردید عیبی ندارد فقط برایش دعا کنید.

۲. این میل‌هایی که آدم به آدم و میل‌باکس به میل‌باکس فوروارد می‌شوند همیشه هم کلیشه نیستند. گاهی فرصت کشف آدم‌های متفاوت را برایمان فراهم می‌کنند.

۳. چه مخالفانش خوششان بیاید و چه نیاید، "یوسف علیخانی" با "اژدهاکشان" اش سر و صداهای زیادی به پا کرد و جوایز متعددی را ربود. نقدهای روا و ناروای زیادی هم به اثرش شد که در این میان نقد علی قانع به مذاق من خوش تر آمد. امیدوارم یوسف با اثر بعدی اش ثابت کند که توفیق "اژدهاکشان" تصادفی نبوده است.

زمستان است

زمستان همیشه دوست داشتنی است، آدم‌های برفی، پالتوهای بلند و کلاه‌ها و شال‌گردن‌هایی که گاه ماسک می‌شوند بر تمام صورت. مگر می شود فرصت هم کلامی با لبو فروش خیابان طالقانی را از دست داد یا بر پنجره‌های بخار‌گرفته فصل سرد نقشی به یادگار نکشید؟ شبهای بلندش را زنده داری نکرد و به وقت برف سرمای نشستن گلوله برفی بر گردن را به بخاری گوشه اتاق فروخت؟ قرار به رفتن هم اگر شد زمستان بهترین است آن وقت بر سنگ گورم می نویسند "برای فلانی که در پاییز آمد و در زمستان رفت". زمستان همیشه دوست داشتنی است...همیشه.