افطار نوشت

رمضان که به نیمه می رسد دلم پر می کشد برای افطاری های دوره دبیرستان.از همان روز اول ماه ناظم مدرسه می آمد سراغ حسن و محمود و من،نگفته می دانستیم منظورش چیست.روال کار هم هر سال یک جور بود من و حسن می افتادیم دنبال اسپانسر،حسن کمک های نقدی را جمع می کرد و من هم غیر نقدی،برنج را از حجره عموی اکبر می آوردیم و شیر را از گاوداری پدر احسان،تا به خودمان بیاییم حیاط خانه پدری حسن می شد آشپزخانه،بساط قیمه نثار را به پا می کرد و خودش هم می شد وردست آشپز.حلیم را هم هر سال می سپردند به من،راهش را بلد بودم جلدی یک وانت می گرفتم و می رفتم عبید زاکان.«ممد استقلالی» آخرین ملاقه را که می ریخت با صدای بلند می گفتم:«ممد آقا آبیته» او هم معطل نمی کرد و چند ملاقه گوشت اضافه می ریخت توی ظرف.با چندر غازی که حسن می داد چند بسته چای «بهاره» می خریدم،مش قدرت که از دستم شکار می شد سر شوخی را باز می کردم که« مگه "بهاره" چشه از اون "احمد" سبیل کلفت که خوشگل تره،با این چندر غاز انتظار داری "جودی فاستر" بیارم» عبوس تر از آن بود که با این حرف ها بخندد ولی حسن قلق اش را خوب می دانست آن قدر روضه می خواند که مش قدرت به همان بهاره رضایت دهد.  معنویات اما بر عهده محمود بود.از قرآن خوان گرفته تا دعای قبل اذان و مناجات بعد اذان و دعای سفره همه چیز را ردیف می کرد این آخری ها حسن ظروف یکبار مصرف را هم می زد تنگ معنویات تا محمود هم بیفتد تو کار نقدی و غیر نقدی.موقع پهن کردن سفره بچه های کلاس خودمان نمی گذاشتند دست به سیاه و سفید بزنیم.تا بقیه به خودشان بجنبند سفره پر شده بود از خوراکی های رنگ به رنگ.بوی حلیم و قیمه نثار می پیچید تو حیاط مدرسه ،به همه همسایه ها هم افطاری می دادیم.آخر کار که دیگ ها را می شستیم مدیر و ناظم می آمدند بالای سرمان و کلی هندوانه می دادند زیر بغلمان که شما بچه های ریاضی الگو هستید و مدیران آینده کشور و... با این حرف ها یه جورایی خرمان می کردند تا پیش پیش قول افطاری سال بعد را بگیرند.ما هم کیفمان کوک می شد از این که چقدر  آدم های مهمی هستیم.سال آخر اما حرف هاشان فرق داشت،طعم خداحافظی می داد و ورود به دوره ی جدید زندگی.

هنوز که هنوز است مزه آن افطاری ها زیر دهانم است.انگار رمضان را با خاطرات آن روزها گره زده اند دلم هوای آن روزها را کرده،ای کاش می شد ما را هم  دعوت می کردند پای سفره افطارشان.

 

پی نوشت: نقد بهمن عبدالهی بر فیلم را اینجا بخوانید.

ایستگاه

دکتر مینوی که از قطار پیاده شد رو به منصور کرد و گفت:«دوست عزیز اگه راهنمایی شما در ایستگاه قبلی نبود معلوم نبود از کجا سر در می آوردم پس اجازه بدید شما رو به ناهار دعوت کنم».منصور بعد از کمی تعارف قبول کرد و به خانه دکتر مینوی رفت.مینوی و منصور سر سفره روبروی هم نشستند،منصور کلافه به نظر می رسید اما دکتر مینوی خونسرد نشسته بود و زیر چشمی او را می پایید.قربانی قبلی اش کمی لاغرتر بود اما منصور هم قوی بنیه به نظر نمی رسید،بعید بود دوام بیاورد.

تاکسی نوشت

تاکسی بابا

لاستیک هایش صاف صاف  بود مثل قلب بابا،خطوط موازی «جلوپنجره»اش را انگار از روی چین و چروک های پیشانی بابا ساخته بودند. ناله موتورش که با صدای نوار می پیچید توی هم،چهار نفری می زدیم زیر خنده ، بابا می گفت:«نخند،یادت رفته همین بی نوا یه تیم فوتبال رو رسوند سر مسابقه»،راست می گفت آن روز تا صندوق عقب هم پر بود از بازیکنان تیم فوتبال مدرسه من.وقتی خبر تعویض خودروهای فرسوده را اعلام کردند ته دلم لرزید. بابا که رسید خانه دیر وقت بود بهش گفتم:«به چیزی که دل نداره دل نبند»،وقتی نگاهم کرد سرم را انداختم پایین عین همان روزی که برف تا زانویم می رسید و مجبور شدم تا سر کوچه هلش بدهم و وقتی روشن شد از سر لج گفتم:«این ابوطیاره رو ردش کن بره».خیلی باهاش کلنجار رفتم تا راضی شد.بار آخر موقع رفتن ازش عکس یادگاری گرفتیم،انگار می دانست قرار است کجا برود،روشن نمی شد تا مجبور شدیم باز هم هلش بدهیم.وقتی تحویلش داده بود جرات نکرده بود نگاهش کند می گفت:«عین اینه که عزیزت رو با دستای خودت کفن کنی».وقتی رسید خانه بغض گلویش راگرفته بود هنوز هم وقتی دلش می گیرد زل میزند به عکس توی آلبوم و ذهنش پر و خالی می شود از مسافرهای رنگ به رنگ،از دربستی گرفته تا سربازهایی که صلواتی سوار می شدند همگی سوار و پیاده می شوند انگار.ویرم می گیرد بگویم:«به چیزی که...»اما چشمم که می افتد توی چشمش سرم را می اندازم پایین عین همان روز که برف تا زانویم می رسید.

 

شیفت شب ...

كاسه صبر كه لبريز شود فقط گلوله سربی است كه عرض ذهنت را طی مي كند بارها وبارها و واژه های نگفته پاشيده می شود روي كاغذهای دور و برت.صبح زود دژبان بخت برگشته است كه واژه ها را جارو مي زند و زيرلب فحش می دهد تو را .نگران نباش،پرچم صبحگاه بالا خواهد رفت با تو يا بدون تو ...

«نامه» هایی که باد برد

سه دوره همکاری با نشریه ای که در چهار دوره حضورش در فضای مطبوعاتی استان محل مناقشه بوده و هر بار هم این مناقشات به توقیف یا تعطیلی ختم شده رکورد عجیبی است.هر بار که خواستم از این سه حضور و حواشی آن بگویم شوق ابراز را در خودم  سرکوب کردم، گاهی به بهانه مصلحت و گاه از روی احتیاط ،مصلحت به خاطر اینکه دوستان آزرده نشوند و احتیاط از اینکه به مناقشات دامن زده شود. اینکه «نامه» برای پنجمین بار منتشر شود و بتواند اعتماد بر باد رفته را جلب کند امری ست که چندان نمی توان بدان امید بست اما آنچه از نامه برایم باقی مانده  نوستالژی سال ها حضور است و این نوستالژی آن قدر قوی هست که ویرم بگیرد از آن بنویسم هر چند که چرایی آن را الان هم که دارم وبلاگ را آپ می کنم نمی دانم.

نامه اول: گرم صحبت با مهدی بودم که عباس صلواتی از در سینمای جوان بیرون آمد و نشریه ای را داد دستم،سر کلاس فیلمنامه نویسی هم حسن لطفی ازمان خواست اگر داستان مینیمال داریم برای چاپ در نامه به او بدهیم.بعدتر که پیگیر چاپ داستان سه خطی ام شدم فهمیدم «نامه» به خاطر چاپ زندگی نامه «الویس پریسلی» تعطیل شده،به عباس گفتم خدا بیامرز الویس اگر بشنود روحش در گور خواهد لرزید از این  که اسباب توقیف یک نشریه شده است،عباس لبخند تلخی زد و آن شوخی کم رنگ  تنها سهم من شد از« نامه» اول.

نامه دوم: از زمانی که حسن حسن زاده دستم را گرفت و به تحریریه دوره دوم «نامه» برد سال ها می گذرد.هنوز آن میز مستطیل خانه تشکل ها و بعد تر زیر زمین ساختمان شهروزی از یادم نرفته،حسن زاده،بهنام محمودی،حسین طاهری،حمید مافی و خانم اکبری،برادران خیرخواه،خواهران قافله باشی،خانم میرناصری،امید کرمی و باقی بچه ها که اسمشان خاطرم نیست گرد هم آمده بودند تا تکانی به فضای رخوت زده مطبوعات استان بدهند غافل از اینکه میانگین سنی شان به سختی به 25 می رسید و سقف شهر کلاغ ها هنوز آن قدر بلند نشده بود که نردبان جوانی را تاب بیاورد.باقی قضایا را خودتان بهتر می دانید: دو شماره و توقیف،به قول یکی از دوستان:رکوردی تاریخی.هنوز هم وقتی آن دو شماره را ورق می زنم از ضعف صفحه ادب و هنر در مقابل قدرت صفحات دیگر خجالت می کشم اما این قضیه هرگز باعث نمی شود  که از آن حضور پشیمان باشم.

نامه سوم: یادم نیست چند وقت گذشته بود ولی اواخر دوران سربازی بود،مرخصی پایان دوره آمده بودم که حمید رضا لطفی اولین شماره دوره سوم «نامه» را جلوی رویم گذاشت،تا به خودم بیایم برای دو شماره مطلب داده بودم و طی چند ماه بعد طلایی ترین دوران حضورم در مطبوعات محلی را در کنار بهترین دوستانم پشت سر گذاشته بودم اما دیری نپایید که ابرهای تیره باز هم آسمان «نامه» را تاریک کرد،آن انتخابات کذایی شورا و تهمت های روا و ناروایی که بر اهالی نامه بستند و مردی به نام عطا اله نوری که بزرگ ترین شکست خورده این مصاف نابرابر شد.حتی کناره گیری گروه ادب و هنر از حواشی انتخاباتی نامه هم مانع از آن نشد که بتوانیم به عنوان بی طرف از عمق اختلافات بکاهیم.دو شماره دیگر و تعطیلی خود خواسته حاصل تلاش گروهی شد که می خواست حرفه ای ترین نشریه استان را دربیاورد.موجی که ایجاد شده بود خیلی حرمت ها را شکست غافل از آن که هدف اصلی مدت ها قبل زیر پوسترهای انتخاباتی گم شده بود.عده ای هم از این آشفته بازار سود جستند و تمامی دلایل شکستشان را بر گردن اهالی نامه انداختند،تعطیلی نامه هم پیراهن عثمان شد برای اثبات گفته هایشان غافل از اینکه مشکلات مالی و اعتقاد مفرط نوری به خرد جمعی خیلی قبل تر زنگ خطر را نواخته بود.نوری با تمام تجربیاتش هنوز به کار گروهی و خرد جمعی ایمان داشت و همین باور نیکو او را یه جایی رساند که نمی بایست.

نامه چهارم:هنوز هم وقتی به چهارمین حضور فکر می کنم ابهام سراسر وجودم را فرا می گیرد. مشکلات کاری وقت کمی برایمان گذاشته بود و تجربیات تلخ گذشته تردیدمان را دامن می زد.حمید رضا لطفی مخالف حضور مجدد بود و من موافق،از او انکار و از من اصرار.شاید امید واهی من باعث شده بود دور اندیشی بهترین دوستم را «بدبینی» قلمداد کنم اما دیری نپایید که با یک تصمیم جمعی به حضور چند شماره ای که هیچ گاه به لحاظ کیفیت اغنایمان نکرد خاتمه دادیم.چند ماهی نگذشته بود که نامه برای چهارمین و شاید آخرین بار با تمام موفقیت ها و شکست هایش به محاق رفت.چند شماره آرشیوی،مقداری تجربه و بسیاری خاطره همه ی سهم  من شد از آن.

 نمی دانم قرار است این بار تعطیلی بر گردن چه کسی بیفتد  اما سردبیر آن که این بار هم نوک پیکان به سوی اوست( با تمام اشتباهاتش) هرچه قدر در شکست ها مقصر بوده  در موفقیت ها هم سهیم اما اینکه نشریه ای بدون حضور یک نفر به انتشارش خاتمه دهد با هیچ بهانه ای قابل توجیه نیست،آن چه این میان قربانی می شود اعتماد مخاطب است و آبروی متولیان و شوقی که در میان این آمد وشد ها رنگ می بازد.فکر کنم برای گفتن از نامه همین مقدار کفایت کند چرا که در این وادی هرچه بیشتر قلم فرسایی شود تفاوتی در نتیجه حاصل نمی گردد پس می گذارم این پست در حد یک درد دل شخصی باقی بماند.

 

اول دفتر به نام ایزد دانا

چندین سال پیش بود،موج وبلاگ نویسی تازه به راه افتاده بود و پرشین بلاگ یکه تاز میدان.اولین وسوسه ی من برای تجربه فضای مجازی منجر شد به وبلاگی به نام «وامق و عذرا» که قرار بود از ادبیات داستانی بگوید اما دیری نپایید که سربازی و دلتنگی هایش پست های وبلاگ را پر کرد از غربت و تنهایی،این  بود که پست دهم نقطه پایانی شد بر «وامق و عذرا».بار دوم که وسوسه داشتن یک وبلاگ ذهنم را پر کرد برمی گردد به دو سال قبل که موج وبلاگی قزوین تازه به راه افتاده بود اما تعطیلی دوره سوم نشریه «نامه» و انعکاس پیامدهای تلخ آن در فضای مجازی استان مرا واداشت تا تجربه اول را نیز به کلی از صحنه وبلاگستان محو کنم ،مباد که فضای کامنت اش پر شود از حواشی تلخ آن روزها.

مدت ها از آن زمان می گذرد،موج ها فرونشسته و شور تا حدی با شعور توام ،قصه های خاله زنکی از وبلاگ ها رخت بربسته و به نظر می رسد زمان مناسبی برای شروع دوباره باشد هر چند که تعطیلی گریز این روزها فضای مجازی استان را تحت تاثیر قرار داده ولی اگر واقع بین باشیم فلسفه شبکه جهانی چیزی فراتر از حد ها و مرز هاست.

پی نوشت:این هم سایت فیلمی که گلشیفته فراهانی با بازی در اون به جنجالی ترین چهره سینمایی این روزها تبدیل شده.دیدن آنونس فیلم و حضور گلشیفته در کنار دی کاپریو خالی از لطف نیست.