ولنتاین نامه

همه چیز از یک تلفن ساده شروع شد، طبق روال روزهای تعطیل وحید زنگ زد که فردا صبح مسابقه داریم. من هم با ذوق وشوق سر ساعت خودم را رساندم به زمین فوتبال، ۲۰ دقیقه نگذشته بود که سر یک توپ ناقابل برخورد کوچکی به وجود آمد. برخورد کوچک همانا و بیمارستان و گچ گرفتن پا و یک شب بستری همان. الان هم که دارم اینها را تایپ می کنم یک برگه مرخصی ۱۰ روزه و یک پای گچ گرفته سهم من شده از روز عشاق، ولنتاین مبارک.

خواب زمستانی

شنبه خیس بود. قطرات باران خود را به پنجره اتاق می‌کوبیدند شاید که راهی به درون پیدا کنند. غرق در شاعرانگی یک روز بارانی بودم که تلفن زنگ زد، صدای علیرضا را که شنیدم گفتم: "خیر باشد" مطمئنا پیشنهاد رفتن به سینما  آن هم در یک بعد از ظهر خیس نباید شر می‌بود. جناب پسرخاله معتقد بود برویم سینما بهمن و "خواستگار محترم" را ببینیم، قانعش کردم برویم سینما ملت، "خواب زمستانی". از سر کار که برگشتم حی و حاضر دم در بود. سر کوچه که رسیدیم اولین ماشینی که دیدیم برایمان زد روی ترمز، راننده اش کم سن و سال بود، از همین جوان‌هایی که از سربازی آمده اند و آقاجان‌شان برای اینکه سر و سامان بگیرند دختری را برایشان نامزد کرده و یک پیکان سفید مدل 60 هم انداخته زیر پایشان و مقداری هم پول داده تا دستی  بر سر و روی ماشین بکشند، البته این طور که از ظواهر امر  پیداست راننده ما با آن پول، یک سیستم صوتی کامل و گران قیمت خریده و یک قرانش را هم خرج این لگن نکرده. به سینما که می رسیم بلیط ها نیم بهاست انگار، سرمست از خرید دو بلیط نیم بها وارد سالن انتظار می شویم، احتمالا در سالن اکران در ردیف جلو یک سرباز و چند مسافر و یکی و دو فقره معتاد باید خوابیده باشند، در ردیف خانوادگی هم طبق معمول چند زوج شرعی و غیر شرعی که از اول تا آخر بدون توجه به آنچه از پرده پخش می شود با هم گفتگو خواهند کرد. کنترل‌چی در را باز می کند، وارد سالن اصلی که می شویم دلم می گیرد، خبری از سرباز نیست. اولین صندلی را انتخاب می کنم و بی‌هوا می‌نشینم، صندلی از جا در می رود و ... . چند دقیقه ای طول می کشد تا میان صندلی های اوراقی سینما ملت جایی برای نشستن پیدا کنیم. چند خانواده هم وارد می شوند و پشت سرمان می‌نشینند. کنترل‌چی هم عین راننده اتوبوس ها بیرون را می‌پاید که "نبود؟" بعد هم در را می‌بندد و چراغ‌ها خاموش. گویا فیلم داستان سه خواهر است که با هم زندگی می‌کنند و طبق قواعد کلاسیک سینما حتما بایست مشکلاتی هم داشته باشند، خواهر وسطی که لادن مستوفی باشد نابغه ای است برای خودش مدیر مالی شرکت کاشی سازی است ولی نمی دان چارت سازمانی شرکت چطور نوشته شده که تایید طرح و نقش کاشی ها برای فروش بر عهده ایشان است، یا علی العجبی سر می دهم و باقی را به نظاره می نشینم. بیست دقیقه از فیلم گذشته که گوشی تماشاگر گرانقدری زنگ می خورد و پنج دقیقه‌ای را به خاطر فرکانس بالای صدای ایشان از دست می دهیم.  چیز زیادی هم از دست نرفته، فاطمه معتمد آریا و پگاه آهنگرانی روی اعصابم تک‌چرخ می‌زنند. از دقیقه 30 به بعد هم کودک خردسال خانواده پشت سرمان تازه می فهمد که کجا آمده و چه کلاهی سرش رفته، ده دقیقه طول می‌کشد تا قانعش کنند جیغ نزند. علیرضا هم گویا قصد جان مرا کرده، با دوعدد ساندویچ و یک کیسه پر از چیپس و پفک به استقبال باقی فیلم می رویم. هر چه فیلم جلو می رود چشمهایم بیشتر گرم می‌شوند این شایقی هم یک چیزی می دانسته که اسم فیلم را گذاشته "خواب زمستانی"، به آخر که نزدیک می‌شویم ذهن علیرضا را آماده می کنم که دنبال پایان مشخص نباشد چون این فیلم "سیامک شایقی" است و ممکن است پایانش آن قدر باز باشد که یک هفته فکر کنیم و در ذهنمان پایانهای متعددی برایش متصور شویم. حدسم درست از آب درمی‌آید ولی نه آن قدر باز که با پسرخاله محترم بنشینیم و سرش بحث کنیم. بیرون که می آییم باران هنوز می بارد، پیکان سفیدی جلوی در انتظار ما را می کشد.

آخرین برگ سفرنامه باران

خاتمی آمد

خاتمی آمد...

بر باد رفته

برداشت اول: چند سال پیش بود، با یکی از دوستان برای انجام کاری می‌رفتم. روی صندلی عقب ماشین پر بود از کتاب. به مقصد که رسیدیم دوستم در های ماشین را قفل نکرد. به او اعتراض کردم که "ممکن است کتابها را بدزدند، چرا در را قفل نمی‌کنی" با بی‌خیالی لبخندی زد و گفت: "اگه کتاب توی این مملکت اون قدر ارزش داشت که بدزدنش اوضاع و احوالمون خیلی بهتر از این حرف‌ها بود." راست می گفت، بعد از نیم ساعت که برگشتیم کتاب ها دست‌نخورده روی صندلی عقب بود.

برداشت دوم: یک سال بعد از آن قضیه وقتی در یکی از غرفه های نمایشگاه کتاب تهران مشغول خرید چند کتاب بودم متوجه شدم جوانی حدودا 24 ساله با ظاهری موجه که به دانشجوها شبیه بود وارد غرفه شد و زیر چشمی کل غرفه را پایید، بعد آرام به گوشه‌ای رفت، از حرکات مشکوکش معلوم بود که می‌خواهد از شلوغی غرفه نهایت استفاده را ببرد، ترسی همراه با لذت زیر پوستم دوید، انگار که قرار است شاهد یک رویداد بزرگ تاریخی باشم: "دزدی کتاب". پیش خودم گفتم اگر هم فهمید که من متوجه شده‌ام، چشمکی می زنم که یعنی نترس، من باهاتم. لذتی آمیخته با گناه تمام وجودم را فراگرفته بود. از اینکه شاهد یک دزدی باشم و دم برنیاورم عذاب وجدان داشتم و در عین حال دوست نداشتم این لحظه تاریخی را از دست بدهم. یعنی توی مملکت ما هم افرادی پیدا می‌شوند که آن قدر تشنه آگاهیند که به خاطر آن دست به کتاب ربایی بزنند؟ با خودم گفتم خدا هم حتما تخفیفی برای این جور آدم ها قائل خواهد شد. توی همین افکار غوطه‌ور بودم که آخرین حرکت جوان عرق سردی بر پیشانیم نشاند، از ردیف کتاب ها عبور کرد و چند CD بازی رایانه ای را چپاند توی جیبش، دست هایم یخ کرده بوند، خشکم زده بود آن قدر که متوجه رفتنش هم نشدم. بازدید کنندگان یک به یک از کنارم می گذشتند، نمی دانم چرا باقی روز هر کس لبخندی می‌زد فکر می‌کردم مرا ریشخند می‌کند.

تقاطع

 اشتباه نکنید. نه در محتوای این وبلاگ تغییر رویه داده ام و نه به سیاست علاقه مند شده ام اما بر این باورم که در کشورهای جهان سوم حتی غذا خوردن مردم هم تحت تاثیر جو و جبر سیاسی است که بر این جوامع تحمیل شده است. ممکن است یک شهروند سوییسی هشتاد سال عمر کند و تا پایان عمر نداند که نماینده مجلس و رئیس جمهور کشورش کیست اما حکایت خاورمیانه کاملا متفاوت است. این ها را گفتم که برسم به حرف دلم، اینکه انتخابات ریاست جمهوری که سال آینده برگزار خواهد شد یکی از کلیدی ترین انتخابات سال های اخیر و تعیین کننده مناسبات سیاسی، اجتماعی و البته فرهنگی دهه ی نود خواهد بود و همین دلایل کافی است تا جامعه فرهنگی کشور رخوت و انفعال را کنار بگذارد و برای یک انتخاب مناسب برنامه ریزی نماید. کوچکتر از آنم که به برای جامعه فرهنگی کشور تصمیم بگیرم اما وضعیت سینما، تئاتر، موسیقی، نشر کتاب و روزنامه ها و ... قسمتی از نتایج انفعالی است که آن سال ها برگزیدیم. اینکه به چه کسی رای می دهید با خودتان اما اظهار نظر های اینچنینی باور و اعتقادم را بر نامی که در برگه سفید خواهم نوشت، مصمم تر می کند.

Notes on a blue scandal

دیروز عصر، خبر تداخل حضور تیم جوانان استقلال با تیم بانوان این باشگاه در ورزشگاه مرغوبکار و برگزاری یک مسابقه نصفه و نیمه بین این دو تیم محافل ورزشی و غیر ورزشی را تحت تاثیر قرار داد که اشاره به پاره ای از این بازتاب ها خالی از لطف نخواهد بود:

 یک مقام کمیته انضباطی فدراسیون: ما مدارک موجود را بررسی خواهیم کرد و در صورت محرز شدن جرم، استقلال فصل بعد به یک دسته پایین تر سقوط خواهد کرد.

یک مقام قضایی : آن طور که ما شنیده ایم مسابقه را تیم بانوان شروع کرده اند که در صورت اثبات این مطلب، حکم قضایی آن قصاص بوده و با توجه به وقوع در ایام حرام  دو برابر محسوب شده و بدین ترتیب تیم جوانان می بایست دوبار دیگر با تیم بانوان باشگاه بازی کند.

یک روزنامه اصلاح طلب: انجام این مسابقه با هماهنگی احزاب اصلاح طلب و در راستای اصل تساهل و تسامح بوده است.

یک روزنامه اصول گرا: این بار دست استکبار از آستین آبی رنگ استقلالی ها در آمد.

کمیته انضباطی باشگاه استقلال: در صورت اثبات این مطلب کلیه بازیکنان در تمامی رده های سنی در زمین چمن ورزشگاه مرغوبکار حد زده خواهند شد تا از تکرار چنین اعمالی جلوگیری به عمل آید.

یک هوادار قزوینی استقلال:  قزوینی ذلت نمخواد     تیم بی غیرت نمخواد

شیرین عبادی: این حرکت تیم بانوان استقلال می تواند آغاز جنبش زنان برای بازتولید آزادی های از دست رفته زنان در طول تاریخ مردسالارانه ما ایرانی ها باشد.

یک پدر و مادر نگران: امیدوارم این مسابقه "شرطی" نبوده و بچه ها سر پول مسابقه نداده باشند.

یک مقام آگاه تربیت بدنی: همه این مسائل زیر سر عادل فردوسی پور است.

یکی از هواداران برنامه نود: عزت یادت باشه   عادل باید باشه

حقایق درباره‌ی "اقبال" پسر "یحیی"

باز هم مثل همیشه پشت میزش در اتاق سمت چپ ساختمان كلانتری نشسته و دستانش را در میان موهای پرپشت و سیاهش فرو برده و چشمانش را به تقویم روی دیوار دوخته است. عكس صورت تكیده و سبزه‌اش روی شیشه قهوه‌ای رنگ میزش تیره‌تر به نظر می‌رسد. نامش «اقبال» است. از نامش بهره‌ای برده یا نه نمی‌دانم، نام پدرش «یحیی» است یا حداقل من دوست دارم اینطور باشد، «یحیی» یعنی «زنده» و پدر، زنده‌اش خیلی بهتر است. خودش می‌گوید كرمانشاهی است ولی یك بار، راوی برایم گفته كه در شناسنامه، متولد كردستان است. برای من كه فرقی نمی‌كند، راوی را نمی‌دانم. من راوی را زودتر از اقبال دیدم. آن موقع اقبال سه ستاره بود ولی حالا چهار ستاره است. راوی می‌گوید چهار ستاره بهتر از سه ستاره است. من كه هنوز فرقش را نفهمیدم، شاید مثل هتل كه چهارستاره‌اش بهتر است. اما همان موقع هم كه بازداشتگاه كلانتری فرو رفت، تنها كسی كه داوطلب شد با طناب به داخل گودال چهار متری برود، تا متهمان را نجات دهد اقبال بود، كه اگر مانعش نمی‌شدند معلوم نبود چه بلایی سرش می‌آمد، آن روزها سه ستاره بود ولی شانه‌هایش آنقدر خاكی بود كه نتوانی ستاره‌هایش را بشمری. این طور كه راوی می‌گوید اقبال هم مثل رییس از 18 سالگی وارد نظام شده و با او هم‌دوره است، ولی رییس چندان از او خوشش نمی‌آید، هر چند كه خیلی‌ها معتقدند او آنتن رییس است ولی از زمان آتش‌سوزی میدان اصلی كه «اقبال» بحران را جمع و جور كرد رییس به او بدبین شد. راوی هم با اینكه دوست اقبال است از او دل خوشی ندارد. نمی‌دانم چرا راوی هر كه را دوست دارد پشت سرش حرف می‌زند. حتی خودش یك بار به من گفت: اقبال تنها به دو چیز علاقه دارد، یكی برقراری نظم و دیگری شنا. من شنا كردنش را ندیده‌ام ولی راوی می‌گوید او شناگر قابلی است هرچند كه خیلی زود فهمیده خلاف جریان آب شنا كردن چقدر سخت است، شاید وقتی پس از سه روز كار در «ستاد» او را به این كلانتری در پست‌ترین نقطه شهر فرستاده‌اند یا وقتی كه گروهبان زیردستش در مقابل چشمان حیرت‌زده پسر كوچك اقبال، اسلحه را روی شقیقه‌اش گذاشته بود و اقبال خیلی ترسیده بود از این كه به گفته‌ی گروهبان، پسركش یتیم بزرگ شود، شاید «یتیم» در نظر او نوجوانی بود كه برای یك لقمه نان از صبح تا شب عرق می‌ریخت و از این و آن حرف می‌شنید. البته اینها را راوی تعریف كرده بود اما من دوست داشتم برای همه تعریف كنم كه اقبال مثل كوه ایستاده و خم به ابرو نیاورده و با چشمان نافذش زل زده توی صورت گرد و گوشتالود گروهبان زیردستش. چون معتقد بوده پسرش یتیم بزرگ شود بهتر از این است كه پدرش با خفت زندگی كند، هر چند كه پدر، زنده‌اش خیلی بهتر است؛ شاید مثل یحیی كه تا وقتی زنده بود احتمالا دوست داشته پسرش یا دكتر شود یا مهندس ولی اقبال نه دكتر شد و نه.... یحیی بارها گفته بود كه این شغل آخر و عاقبت خوبی ندارد، اقبال هم اولین بار وقتی این قضیه را دریافته بود كه چند تا از اراذل او را زده بودند و خون از شقیقه‌اش فواره زده بود روی بساط آب آلبالو فروش و مشتری نتوانسته بود خون اقبال را از قرمزی آلبالو تشخیص دهد، خوب شد كه یحیی نبود تا اسلحه را روی شقیقه پسرش ببیند، ممكن بود دق كند و بمیرد.

یحیی را نمی‌دانم ولی راوی فكر می‌كند هر چه می گوید درست است. اقبال هم به درستی هر كاری كه انجام می‌دهد ایمان دارد. من هم معتقدم همه برداشت‌ها و نظریاتم درستند، اینها تنها نقطه اشتراك ما سه نفر است و شاید به همین دلیل است كه من فكر می‌كنم راوی مرا دوست دارد و من اقبال را و اقبال هر دوی ما را.