دریایی
لب فروبست
نگفته پیدا بود: آبی ترین دریای دنیا
این را از چشمهایش هم می شد فهمید
لب فروبست
نگفته پیدا بود: آبی ترین دریای دنیا
این را از چشمهایش هم می شد فهمید

نیوکمپ مملو از کاتالانهاست، اسکوربورد دقیقه هشتاد و سه را نشان می دهد، بعد از پنالتی به هدر رفته خوشبین ترین هواداران هم امیدهایشان کمرنگ شده، آبی و اناری ها صاحب یک کرنر از سمت راست میشوند، ژاوی پشت ضربه ایستاده، کاپیتان آبی و اناری ها از آخرین نقطه دفاعی به سمت دروازه می رود تا در یکی از واپسین حملات تیم شریک باشد، دوربین در نمایی توام با نومیدی او را تا محوطه جریمه بدرقه می کند، با سوت داور کرنر نواخته می شود، رهبر شوالیه های معبد گائودی با پرشی بلند روی سر سه نفر از مدافعان سفید پوش سر می زند، توپ می افتد جلوی پای اتوئو و او کار را تمام می کند. کاسیاس دستش را به نشانه آفساید بالا برده، انگار نمی خواهد شکست را قبول کند. اسکوربورد دقیقه 84 را نشان می دهد. ورزشگاه مثل بمب منفجر شده. چند دقیقه بعد هنر نمایی هانری، مسی را صاحب توپ می کند، خبری از قدرت و خشونت نیست، با ضربه ای شاعرانه توپ را از روی دستان کاسیاس عبور می دهد، تلاش کاناوارو هم ثمری ندارد تا نشستن توپ بر تور پلی شود از جنس جاودانگی. گواردیولا سردار لشکر کاتالان را در آغوش گرفته، "پویول" در آغوش او می گرید، همچون سرداری که پیروزی را برای فرماندهاش به ارمغان آورده. او یک شوالیه است، شوالیه ای از معبد گائودی.
پی نوشت: "ال کلاسیکو" همیشه ارزش این را دارد که صبح خواب بیفتی و از سرویس جابمانی.
*رابرت زاندست

دوم: وقتی کارت را وارد دستگاه کارتزنی میکنی به ذهنت هم خطور نمیکند که این ممکن است کارت خروجات از زندگی باشد نه کارخانه، به درب که میرسی ناخودآگاه سرت را لحظهای به عقب میکشی، لوله استیل دو متری با سرعت عرض صورتت را طیمیکند و به زمین میخورد. خودت را زحمت نده، اگر خورده بود از دست نیوتن و قوانیناش هم کاری برنمیآمد. لازم نبود برای محاسبه نیرویواردشده، شتاباولیه را ضربدر جرم لوله کنی و بعدش هم جمعبُرداری آن را با حاصلضرب جرم در گرانش زمین حساب کنی. آن دنیا وقت و امکانات کافی برای حساب و کتاب خواهد بود، این طور که مادربزرگ میگوید کلی فرشته هم آنجا هستند که کارشان همین است.
سوم: چیزی نمانده بود امسال عمرم به دیدن روز تولدم قد ندهد، امروز مصادف میشد با هفتمین روز درگذشتم، آن وقت راقم این سطور زیر خروارها خاک به خوابی ابدی فرورفته بود، حالا هی آسمان و ریسمان را به هم ببافیم که زندگی پیچشی است میان حقیقت و واقعیت یا تلاشی در میانه بودن و نبودن، سادهتر از این حرفهاست، سهراب راستتر میگفت انگار، اگر هم حس غریب مرغ مهاجر را نفهمیدی، سیب را گاز بزن یا بشقاب را بشوی، آنوقت دیگر مجبور نیستی با یک اتفاق ساده همه کتابهای نخوانده و نامههای ننوشته و راههای نرفته را توی دفترچه کوچکات جا کنی.
اول: به قول لیلا "خنده هم اگر بود همان موقعها بود... از ته دل"
ای عشق به درد تو سری میباید صید تو ز من قویتری میباید
من مرغ به يك شعله كبابم بگذار كين آتش را سمندری میبايد*
*ابوسعید ابوالخیر
نگاه کن ببین چه قشقرقی به پا کرده، اصلا کی گفت «مختار» را راه بدهید؟ اینجا خانه «خالد» است، این تریلی اینجا چه کار میکند؟ نمره زنجان هم هست... آهان، تریلی «ابی» است، پس چرا سروان عمادی نشسته پشت فرمان؟! طوبا خانم چرا رفتی بالای درخت؟ خجالت نمیکشی با این سن و سال؟ عباس آقا شما که پارسال مرده بودی، حتما انقدر دنبال الکلجات بودی که از آنجا هم برگشت خوردهای. رضا تو اینجا چکار میکنی؟ تو که اصلا آدم این قصه نبودی باید الان پیش زن و بچهات توی افغانستان باشی، لیلا! سیب من دست تو چهکار میکند، من که دیروز خوردمش، دهانم چرا تلخ شده... این دستور العملهای تولید که مال مهندس قندچی است، حتما باز هم توکلی اشتباهی آورده اتاق من، اینها که مستندات آدیت فرایند است، قرار بود تحویل سر ممیز «یو.آر.اس» شود. چرا اینجا انقدر تاریک و روشن میشود؟ مگر به «اسرافیلی» نگفتید برگه اضافه کار بچهها را امروز زودتر بیاورد برای امضا، این اتاق چرا دوباره بر عکس شده...من روی سقف ایستادهام یا ... دیوارها چرا دارند به هم نزدیک می شوند... این سیم ها چیست به من وصل شده... بابا کجا میروی... تنهایم نذار... مادرم کجاست... کتاب های حمید را دادید بهش؟ پنجره را... س ... ر ... د ...
نمیدانم از صدای سرفه بغلی بود یا بوق كامیونی كه از كنارمان گذشت، هر چه بود خوابم را پرانده بود، اتوبوس سفید رنگ در جاده پیش می رفت و شب و كویر را با هم می شكافت و چه بلند بود شب و چه طولانی "جاده كویری" كه تمثيل رفتن است و نرسيدن، همهاش به زندگی می ماند فرقش همین بس که ممکن است تا آخر خط کامیونی از کنارت رد نشود و خبری هم از بغلدستی و سرفههایش نباشد. رانندهها میگویند شب و جاده با هم تماممیشوند. نمیدانم راست میگویند یا نه ولی آن موقع ممکن است خیلی دیر باشد، بیدار شوی یا نه توفیری نخواهدداشت، مقصد هم احتمالا آن جایی که انتظار داری نخواهد بود. همیشه همین طور بوده هیچ چیز آنجوری که میخواهی نمیشود فقط نمیدانم چرا همهاش را هم که ببازی باز هوس یک قمار دیگر است.
ثانیهها فرزندان دقایقاند
سوار بر عقربک زمان میدوند
ثانیهها میروند و آدمها میمانند
امان از این ثانیههای ابنالوقت