نمی‌دانم از صدای سرفه بغلی بود یا بوق كامیونی كه از كنارمان گذشت، هر چه بود خوابم را پرانده بود، اتوبوس سفید رنگ در جاده پیش می رفت و شب و كویر را با هم می شكافت و چه بلند بود شب و چه طولانی "جاده كو‌یری" كه تمثيل رفتن است و نرسيدن، همه‌اش به زندگی می ماند فرقش همین بس که ممکن است تا آخر خط کامیونی از کنارت رد نشود و خبری هم از بغل‌دستی و سرفه‌هایش نباشد. راننده‌ها می‌گویند شب و جاده با هم تمام‌می‌شوند. نمی‌دانم راست می‌گویند یا نه ولی آن موقع ممکن است خیلی دیر باشد، بیدار شوی یا نه توفیری نخواهد‌داشت، مقصد هم احتمالا آن جایی که انتظار داری نخواهد بود. همیشه همین طور بوده هیچ چیز آن‌جوری که می‌خواهی نمی‌شود فقط نمی‌دانم چرا همه‌اش را هم که ببازی باز هوس یک قمار دیگر است.