ایستگاه
دکتر مینوی که از قطار پیاده شد رو به منصور کرد و گفت:«دوست عزیز اگه راهنمایی شما در ایستگاه قبلی نبود معلوم نبود از کجا سر در می آوردم پس اجازه بدید شما رو به ناهار دعوت کنم».منصور بعد از کمی تعارف قبول کرد و به خانه دکتر مینوی رفت.مینوی و منصور سر سفره روبروی هم نشستند،منصور کلافه به نظر می رسید اما دکتر مینوی خونسرد نشسته بود و زیر چشمی او را می پایید.قربانی قبلی اش کمی لاغرتر بود اما منصور هم قوی بنیه به نظر نمی رسید،بعید بود دوام بیاورد.
+ نوشته شده در ۱۳۸۷/۰۶/۲۴ ساعت توسط فرامرز
|
«رویای آبی» مجالی است برای گفته ها و نگفته ها، بیان هر آنچه دل تنگ خواهد خواست.جایی که آبی آسمان با آبی دریا تلاقی کند، فانوسک خیال در دست تا انتها خواهم رفت،تا انتهای آبی رویایی،تا انتهای رویای آبی...